تبليغاتX
قضاوتهاو فضیلتهای حضرت علی علیه السلام
تقسیم شترها یکشنبه سی ام مهر 1385 11:3
سه نفر در تقسیم هفده شتر با هم نزاع می کردند، اولی مدهی یک دوم و دومی یک سوم و سومی یک نهم بودند و به هر ترتیب خواستند شترها را قسمت کنند که کسری به عمل نیاید نتوانستند.
خصومت به نزد حضرت علی (ع) بردند. علی (ع) به آنان فرمود : مایل نیستید من یک شتر از مال خودم بر آنها افزوده و آنها را بین شما تقسیم نمایم؟
گفتند : بله
پس یک شتر بر آنها افزود و مجموعا هیجده شتر شدند و آنگاه یک دوم آنها را که نه شتر باشد به اولی و یک سوم را که شش شتر باشد به دومی و یک نهم را که دو شتر باشد به سومی داد و یک شتر باقیمانده خود را نیز برداشت *

* - نکته ریاضی این تقسیم این است که آن سه نفر سهامی را که برای خود تعیین کرده بودند مقدام یک هیجدهم از واحد صحیح کمتر بود، و در حقیقت آن یک هیجدهم به نسبت سهامشان بر سهم هر کدام زیادتر بود، اولی 9 شتر از 17 شتر را مالک بود نه 8/5 از 17 و همچنین دومی و سومی، و چون زیادیها دقیق بود و سائلین به نکات ریاضی آشنایی نداشتند از این جهت حضرت بدون تفصیل و توضیح از راه بسیار ساده ای مشکلشان را حل کرد.

* - شرح بدییه این مقری
نوشته شده توسط هانی | موضوع: | لینک ثابت |
نذری در طواف شنبه بیست و نهم مهر 1385 12:12
امام علی (ع) درباره زنی که نذر کرده بود بر روی چهار دست و پا به دور خانه کعبه طواف کند ، فرمود : باید چهارده دور طواف کند . هفت مرتبه برای دستهایش و هفت مرتبه برای پاهایش *

* - فروع کافی - ج 1 - ص 429 - حدیث 11. تهذبی - کتاب الحج - باب الطواف - حدیث 118
نوشته شده توسط هانی | موضوع: | لینک ثابت |
دختری که به زنا متهم شد! پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 9:14
در (خرائج) راوندی است که نه یا ده برادر در قبیله ای از قبایل عرب زندگی می کردند و تنها یک خواهر داشتند که بسیار به او علاقمند بودند، آنان به خواهر میگفتند : هر چه خداوند به ما روزی می دهد نزد تو می سپاریم و تو ازدواج نکن، زیرا به غیرت ما نمی گنجد که تو ازدواج نمایی، خواهر با آنان موافقت کرد و به خدمتگزاری انان پرداخت. برادران نیز خواهر را گرامی می داشتند، تا اینکه روزی خواهر پس از پاکی ماهیانه برای غسل نمودن بر سرچشمه آبی رفت و در میان آب نشست، اتفاقا زالویی در جوف او داخل شد و پس از مدتی زالو بزرگ شده و شکم زن بالا آمد ، برادران پنداشتند که خواهر آبستن شده و به آنان خیانتنموده است، تصمیم گرفتند او را بکشند، ولی بعضی از آنان ممانعت کرده ، گفتند : او را نزد علی بن ابیطالب می بریم، خواهر را نزد علی (ع) برده و ماجرا را شرح دادند.
امیرالمومنین : طشتی پر از لجن برایم بیاورید!
و به زن دستور داد میان طشت بنشیند و در آن حال زالو از جوف زن بیرون آمد و در میان طشت قرار گرفت. برادران چون این تدبیر و علاج حیرت آور را بدیدند ، گفتند : یا علی! تو پروردگار ما هستی و تو غیب می دانی! امیرالمومنین (ع) آنان را از این گفتار منع نموده و به آنها فرمود : رسول خدا (ص) از طرف خداموند به من خبر داده که این قضیه در این ماه و در این روز و در این ساعت واقع خواهد شد. (*)

* - بحار ، ج 40 ، ص 242
نوشته شده توسط هانی | موضوع: | لینک ثابت |
تشخیص فرزند چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 10:27
مردی دو کنیز داشت، اتفاقا هر دو با هم فرزند زاییدند، یکی پسر و دیگری دختر، کنیزی که دختر زاییده بود دخترش را در جای پسر خوابانیده و پسر را در آغوش گرفت و گفت : پسر فرزند من است ، مادر پسر هم می گفت : پسر فرند من است.
این قضیه در عهد خلافت امیرالمومینین (ع) اتفاق افتاده بود. خصومت به نزد آن حضرت بردند. امام (ع) دستور داد شیر آنها را بسنجند و فرمود : شیر هر کدام که سنگین تر است پسر از اوست. (*)

* - تهذیب ، ج 6 ، ص 315 ، حدیث 80
نوشته شده توسط هانی | موضوع: | لینک ثابت |
زني كه خواست با پسر خود ازدواج كند سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 13:59
اميرالمومنين (ع) به (وشاء) فرمود : به محلتان برو! زن و مردي را بر در مسجد مس بيني با هم نزاع مي كنند آنان را به نزد من بياور، وشاء مي گويد بر در مسجد رفتم ديدم زن و مردي با هم مخاصمه مي كنند، نزديك رفتم و به آنان گفتم اميرالمومنين شما را مي طلبد، پس همگي به نزد آن حضرت رفتيم.
علي (ع) به جوان فرمود : با اين زن چكار داري؟
جوان : يا اميرالمومنين ! من اين زن را با پرداخت مهريه اي به عقد خود درآوردم و چون خواستم به او نزديك شوم ، خون ديد و من در كار خود حيران شدم. اميرالمومين (ع) به جوان فرمود : اين زن بر تو حرام است و تو هرگز شوهر او نخواهي شد.
مردم از شنيدن اين سخن در اضطراب و تعجب شدند.
علي (ع) به زن فرمود : مرا مي شناسي؟
زن : نامتان را شنيده ولي تاكنون شما را نديده بودم.
علي (ع) : تو فلان زن دفتر فلان و از نوادگان فلان نيستي؟
زن : آري ، بخدا سوگند.
حضرت علي (ع) : آيا به فلان مرد، فرزند فلان در پنهاني طيور عقد غير دائم ، ازدواج نكردي و پس از چندي زاييدي و چون از عشيره و بستگانت بيم داشتي طفل را گذارده و در برابرش ايستاده و عشق و علاقه ات نسبت به او در هيجان بود، دوباره برگشتي و فرزند را بغل كردي و با به زمين گذاردي و طفل، گريه مي كرد و تو ترس رسوايي داشتي، تا اينكه سگي بالاي سر پسرت آمد و او را گار گرفت و تو بخاطر شدت علاقه اي كه به فرزند داشتي سنگي به طرف سگ انداخته سر فرزندت را شكستي، كودك صيحه زد و تو مي ترسيدي صبح شود و رازت فاش گردد، پس برگشتي و اضطراب خاطر و تشويش داشتي ، در اين هنگام دست به دعا برداشته و گفتي : بار خدايا! اي نگهدارنده وديعه ها.
زن گفت : بله ، بخدا سوگند همين بود تمام سرگذشت من و من از گفتار شما بسي در شگفتم.
س اميرالمومنين (ع) به جوان رو كرد و فرمود : پيشانيت را باز كن ، و چون باز كرد آن حضرت جاي شكستگي پيشاني جوان را به زن نشان داد و به او فرمود : اين جوان پسر توست و خداوند با نشان دادن آن علامت به او نگذاشت به تو نزديك گردد، و همانگونه كه از خدا خواسته بودي فرزندت را حفظ كند ، او را برايت نگهداشت ، پس شكر و سپاس خداي را به جاي بياور.(*)

* - مناقب ، سروي ، ج 1 ، ص 424
نوشته شده توسط هانی | موضوع: | لینک ثابت |
حیوان تخم گذار و بچه زا دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 10:2
حضرت امیر (ع) فرمود : هر حیوانی که گوشهایش پنهان باشد تخم گذار است، و هر حیوانی که گوشهایش ظاهر باشد بچه زاست.(1)
1 - عیون ، ابن قتبیه ، ج 4 ، ص 88
نوشته شده توسط هانی | موضوع: | لینک ثابت |
راه تشخیص دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 10:0
در زمان خلافت امیرالمومنین (ع) کودکی را که دارای دو سر و دو سینه بر یک کمر بود ، به دنیا آمد. میراثش را از آن حضرت جویا شدند.
امام (ع) فرمود ، هنگامی که در خواب است بر او فریاد زندد اگر هر دو سر با هم بیدار شدند یک نفر است و یک میراث می برد و اگر یکی بیدار و دیگری همچنان خواب مباند دو میراث می برد.(1)
1 - فروع کافی ج 7 ص 159 حدیث 1
نوشته شده توسط هانی | موضوع: | لینک ثابت |
تدبیر دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 9:59
مردی نزد امیرالمومنین (ع) آمد و گفت : مقداری خرما جلویم بود ٬ ناگهان زنم پیشدستی کرده دانه ای از آنها برداشته در دهن انداخت پس من سوگند یاد کردم که خرما را چه بخورد و چه بیرون بیندازد طلاق باشد.
امام (ع) به وی فرمود : نصفش را بخورد و نصفش را بیندازد ٬ در این صورت تو از سوگندت خلاصی یافته ای. (۱)
۱ - ارشاد ٬ مفید ٬ ص ۱۱۸
نوشته شده توسط هانی | موضوع: | لینک ثابت |
نیرنگ زنی حیله گر! چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 12:3
زنی فتنه گر شیفته و دلباخته نوجوانی از انصار گردید، ولی هر چه کوشید جوان پرهیزکار را جلب توجه و عطف کند نتوانست، از این رو درصدد انتقامجویی برآمده و تخم مرغی را شکسته با سفیده آن جامه خود را از بین دو را آلوده ساخت و بدینوسیله جوان پاکدامن را متهم کرده او را نزد عمر برد و گفت : ای خلیفه! این مرد مرا رسوا نموده است.
عمر تصمیم گرفت جوان انصاری را عقوبت دهد، مرد پیوسته سوگند یاد می کرد که هرگز مرتکب فحشایی نشده است و از عمر می خواست تا در کار او دقت و تحقیق نماید، اتفاقا امیرالمومنین (ع) در آنجا نشسته بود، عمر به آن حضرت (ع) رو کرده و گفت : یا علی ! نظر شما در این قضیه چیست؟
آن حضرت به سفیدی جامه زن به دقت نظر افکنده وی را متهم نمود و فرمود : آبی بسیار داغ روی آن بریزند و چون ریختند جامه بسته شد، پس امام (ع) برای فهماندن حاضران اندکی از آن را در دهان گذاشت و چون طعمش را چشید آن را به دور افکند و سپس به زن رو کرده ، او را سرزنش نمود تا این که زن به گناه خود اعتراف نمود و از این راه مکر و خدعه زن آشکار کرد و به برکت آن حضرت ، مرد انصاری از عقوبت رها گردید. (1)

1 - فروع کافی ، کتاب القضاء و الاحکام باب النوادر، حدیث 12 ، تهذیب باب الزیادات فی القضاء و الاحکام ،‌حدیث 11
نوشته شده توسط هانی | موضوع: | لینک ثابت |
وزن در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 11:59
گروهی آهنگر دری آهنی را به وزنی که صاحبان در برا آن تعیین نمودند معامله نموده در را به طرف مقدص می بردند٬ در بین راه کسانی وزن در را از آنان پرسیده و خریداران جریان را گفتند آنان اظهار داشتند وزن در هرگز به این مقدار نمی باشد.
خریداران برگشته از فروشندگان تقاضای کم نمودن قیمت در را نمودند ٬ آنان ابا کردند نزاعشان درگرفت ٬ نزد امیرالمومنین (ع) رفتند ٬ آن حضرت به آنان فرمود : در را به طرف رودخانه ببرید و آنگاه فرمود : آن را میان قایقی گذارده و اندازه فرورفتگی قایق را در آب نشانه کنید ٬ و سپس فرمود : حالا به جای در ٬ خرمای وزن شده قراردهید تا به همان اندازه در آب فرو رود ٬ پس فرمود : وزن در به مقدار وزن خرماهاست. * - بحار ج ۴۰ ص ۲۸۶
نوشته شده توسط هانی | موضوع: | لینک ثابت |
کور کردن با آیینه!!! دوشنبه دهم مهر 1385 11:18
منقول از (کتاب قضاوتهای امیرالمومنین - مولف : آِیت الله حاج شیخ محمدتقی تستری - ترجمه حجت الاسلام سیدعلی محمدموسوی جزایری)

غلامی از قبیله قیس با مولای خود به نزد عثمان رفتند. غلام اظهار داشت که مولایش با زدن ضربه شدیدی چشم او را کو کرده ولی ساختمان چشم سالم است. مولا به غلام می گفت : دیه چشمت را به تو می دهم از قصاص صرفنظر کن. غلام از گرفتن دیه ابا داشت و تنها خواسته اش قصاص بود.
عثمان در حکم قضیه درمانده گردید. از اینرو آنان را به نزد حضرت امیر (ع) برد و از آن حضرت تقاضای داوری کرد. مولا یک دیه کامل به غلام تسلیم نمود تا از قصاص درگذرد. غلام نپذیرفت. مولا حاضر شد دو دیه بپردازد ولی باز هم غلام امتناع داشت و جز به قصاص راضی نبود. در این موقع امیرالمومنین به منظور قصاص گرفتن از مولا آیینه طلبیده آن را داغ نمود و آنگاه مقداری پنبه خواست و آن را خیس کرد و بر اطراف چشم او روی پلکها گذاشت و چشم او را در مقابل آفتاب نگهداشت و به وی فرمود : در آیینه نگاه کن و چون قدری نگاه کرد کور شد بدون اینکه آسیبی به ساختمان چشمش وارد شود. (۱)
- فروع کافی ج ۷ ص ۳۱۹ حدیث ۱
نوشته شده توسط هانی | موضوع: | لینک ثابت |
قضیه ای که مدعی علیه را ذیحق نموده دوشنبه دهم مهر 1385 8:11
چهار نفر مالک یک شتر بودند، یکی از آنان شتر را عقال نمود، شتر راه می رفت و با ریسمان خود بازی می کرد که ناگهان به زمین خود و هلاک گردید، در این موقع ، آن سه نفر با این یکی به منازعه برخاسته و قیمت شتر را از او مطالبه کردند. حضرت امیر (ع) به آن سه نفر فرمود: شما باید سهم آن یکی را بدهید؛ زیرا او از حق خود نگهداری نموده و شما چون از حق خود مراقبت نکرده اید حق او را نیز تلف کرده اید.(1)
1 - من لایحضر - کتاب الدیات - باب 71 - نوادر الدیات - حدیث 12 - نهذیب ج 2 ص 510
نوشته شده توسط هانی | موضوع: | لینک ثابت |
پدر و مادر سیاه و فرزند سفید! دوشنبه دهم مهر 1385 8:7
مردی همسرش را نزد عمر برده و گفت: خودم و این زنم سیاه هستیم و او پسری سفید زاییده است.
عمر به مجلسیان گفت: نظر شما در این قضیه چیست؟
گفتند: زن باید سنگسار شود؛ زیرا او و شوهرش سیاهند و فرزندشان سفید. عمر دستور داد زن را سنگسار کنند، ماموران زن را به جهت سنگسار می بردند در بین راه امیرالمومنین (ع) به آنان برخورد و به زن و شوهر فرمود: مطلب شما چیست؟ آنان قصه خود را بیان داشتند.
آن حضرت (ع) به مرد رو کرده و فرمود: آیا زنت را متهم می سازی؟
گفت : نه
فرمود : آیا در حال قاعدگی با او همبستر شده ای؟
گفت: آری ، یک شب ادعا می کرد که قاعده است و من گمان می کردم به جهت سرما عذر می آورد پس با او همبستر شدم.
آن حضرت (ع) به زن رو کرده و فرمود: آیا شوهرت در آنحال با تو نزدیکی کرده است؟ گفت : آری
پس علی (ع) به آنان فرمود: برگردید که این فرزند شماست و علت سفید شدنش این است که خود حیض بر نطفه غلبه کرده است و وقتی که بزرگ شود سیاه می گردد، و طبق فرخموده آن حضرت پس از بزرگ شدن سیاه گردید. (1)

فروع کافی ، کتاب النکاح، باب النوادر ، حدیث 46
نوشته شده توسط هانی | موضوع: | لینک ثابت |
این حکم خداست!! دوشنبه دهم مهر 1385 8:6
رسول خدا (ص) از مردی اعرابی ، ماده شتری به چهارصد درهم خریداری نموده بود ، و هنگامی که اعرابی پول را تحویل گرفت، فریاد برآورد : درهمها و شتر مال من است.
اتفاقا ابوبکر از آنجا عبور می کرد، پیامبر به ابوبکر فرمود : بین من و اعرابی قضاوت کن!
ابوبکر گفت : اعرابی از شما گواه می خواهد.
عمر نیز ازآنجا عبور کرد و سخنان ابوبکر را در آن باره تکرار نمود. در این موقع علی (ع) از دور نمایان گردید، پیامبر (ص) به اعرابی فرمود : قبول داری این جوان که می آید بین ما قضاوت کند؟
گفت : بلی
حضرت علی (ع) آمد ، اعرابی ادعای خود را مطرح کرد.
امیرالمومنین به اعرابی فرمود : شتر را به پیامبر تسلیم کن!
اعرابی اعتنا نکرد تا این که آن حضرت سه بار گفتار خود را تکرار نمود ولی نتیجه ای نبخشید، در این هنگام علی (ع) اعرابی را با یک ضربه شمشیر ، دور کرد.
پس اهل حجاز گفتند : که با آن ضربه سر او را پراند و اهل عراق گفتند : عضوی از او را قطع کرد.
و آنگاه علی (ع) به پیامبر عرضه داشت : یا رسول الله ! ما شما را در وحی تصدیق می کنیم چگونه در چهارصد درهم تصدیق ننمائیم.؟!(1)

1 - مناقب سروی ج 1 ص 490
نوشته شده توسط هانی | موضوع: | لینک ثابت |
جلوگیری از دو دفعه قصاص یکشنبه نهم مهر 1385 10:31
مردی مرد دیگری را کشت، برادر مقتول قاتل را نزد عمر برد، عمر به وی دستور داد قاتل را بکشد، برادر مقتول قاتل را به قدری زد که یقین کرد او را کشته است. اولیای قاتل را او را برداشته به خانه بردند و چون رمقی در بدن داشت به معالجه اش پرداختند و پس از مدتی حالش خوب شد. برادر مقتول چون قاتل را دید دوباره او را گرفت و گفت : تو قاتل برادر من هستی باید تو را بکشم، مرد فریاد برآورد تو یک بار مرا کشته ای و حقی بر من نداری.
مجددا نزاع را به نزد عمر بردند، عمر دستور داد قاتل را بکشند، ولی نزاع ادامه یافت تا اینک به نزد حضرت علی (ع) رفته و از او داوری خواستند. علی (ع) به قاتل فرمود : شتاب مکن، و خود آن حضرت به نزد عمر رفت و به وی فرمود : حکمی که درباره آنان گفته ای صحیح نیست.
عمر گفت : پس حکمشان چیست؟
علی (ع) : ابتدا قاتل شکنجه هایی را که برادر مقتول بر او وارد ساخته از او قصاص می گیرد و آنگاه برادر مقتول می تواند او را بکشد.
برادر مقتول با خود فکری کرد که در این صورت جانش در معرض خطر است پس از کشتن او صرفنظر کرد.(1)
و همین خبر را این شهر آشوب در (مناقب) با اندک اختلافی نقل کرده و در آخر آن می گوید : عمر دست به دعا برداشت و گفت :(سپاس خدای را ، یا ابالحسن! شما خاندان رحمتید! و آنگاه گفت: اگر علی نبود عمر هلاک می شد.)
1 - فروع کافی - ج 7 - ص 360 - مناقب - سروی - ج 1 - ص497 - تهذیب - ج 10 - ص 278 - حدیث 1 - من لایحضر ج 4 ص 128 حدیث 14
نوشته شده توسط هانی | موضوع: | لینک ثابت |
زنی که فرزند خویش را انکار می کرد یکشنبه نهم مهر 1385 10:30
او که جوانی نورس بود سراسیمه و شوریده حال در کوچه های مدینه گردش می کرد، و پیوسته از سوز دل به درگاه خدا می نالید : (ای عادل ترین عادلان! میان من و مادرم حکم کن.)
عمر به وی رسید و گفت : ای جوان ! چرا به مادرت نفرین می کنی؟
جوان : مادرم مرا 9 ماه در شکم خود نگهداشته و پس از تولد شیر داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخیص دادم مرا از خود دور نمود و گفت : و پسر من نیستی!
عمر به زن رو کرد و گفت : این پسر چه می گوید؟
زن : ای خلیفه! سوگند به خدایی که در پشت پرده نور نهان است و هیچ دیده ای او را نمی بیند ، و سوگند به محمد (ص) و خاندانش! من هرگز او را نشناخته و نمی دانم از کدام قبیله و طایفه است، قسم یه خدا! او می خواهد با این ادعایش مرا در میان عشیره و بستگانم خوار سازد. و من دوشیزه ای هستم از قریش و تاکنون شوهر ننموده ام .
عمر : بر این مطلب که می گویی شاهد داری؟
زن : آری ، و چهل نفر از برادران عشیره ای خود را جهت شهادت حاضر ساخت. گواهان نزد عمر شهادت دادند که این پسر دروغ گفته ، می خواهد با این تهمتش زن را در بین طایفه و قبیله اش خوار و ننگین سازد.
عمر به ماموران گفت : جوان را بگیرید و به زندان ببرید تا از شهود تحقیق زیادتری بشود و چنانچه گواهیشان به صحت پیوست بر جوان حد افتراء (1) جاری کنم.
ماموران جوان را به طرف زندان می بردند که اتفاقا حضرت امیرالمومنین (ع) در بین راه با ایشان برخورد نمود. چون نگاه جوان به آن حضرت افتاد فریاد براورد : ای پسر عم رسول خدا! از من ستمدیده دادخواهی کن. و ماجرای خود را برای آن حضرت شرح داد.
امیرالمومنین (ع) به ماموران فرمود : جوان را نزد عمر برگردانید. حوان را برگرداندند ، همر از دیدن آنان برآشفت و گفت : من که دستور داده بودم جوان را زندانی کنید چرا او را بازگرداندید؟!
ماموران گفتند : ای خلیفه ! علی بن ابیطالب به ما چنین فرمانی داده ، و ما از خودت شنیده ایم که گفته ای : هرگز از دستورات علی (ع) سرپیچی مکنید.
در این هنگام علی (ع) وارد گردید و فرمود : مادر جوان را حاضر کنید، زن را آوردند و آنگاه به جوان رو کرده و فرمود : چه میگویی؟
جوان داستان خود را به طرز سابق بیان داشت.
علی (ع) به عمر رو کرد و فرمود : آیا اذن می دهی بین ایشان داوری کنم؟ عمر گرفت : سبحان الله ! چگونه اذن ندهم با این که از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود : علی بن ابیطالب از همه شما داناتر است.
امیرالمومنین (ع) به زن فرمود : آیا برای اثبات ادعای خود گواه داری؟
زن : آری ، و شهود را حاضر ساخت و آنان مجددا گواهی دادند.
علی (ع) : اکنون چنان بین آنان داوری کنم که آفریدگار جهان از آن خشنود گردد ، قضاوتی که حبیبم رسول خدا (ص) به من آموخته است ، سپس به زن فرمود : آیا ولی و سرپرستی داری؟
زن : آری ، این شهود همه برادران و اولیای من هستند.
امیرالمومنین (ع) به آنان رو کرده فرمود : حکم من درباره شما و خواهرتان پذیرفته است؟
همگی گفتند : آری.
و آنگاه فرمود : گواه می گیرد خدا را و تمام مسلمانانی را که در این مجلس حضور دارند که عقد بستم این زن را برای این جوان به مهر چهارصد درهم از مال نقد خود، ای قنبر! برخیز درهمام را بیاور.
قنبر درهمها را آورد ، علی (ع) آنها را در دست جوان ریخت و به وی فرمود : این درهمها را در دامن زنت بیندازو نزد من میا مگر این که در تو اثر زفاف باشد (یعنی غسل کرده باشی).
جوان برخاست و درهمها را در دامن زن ریخت و گریبانش را گرفت و گفت : برخیز!
ر این موقع زن فریاد برآورد : آتش! آتش ! ای پسر عم رسول خدا! می خواهی مرا به عقد فرزندم درآوری؟ سوگند به به خدا او پسر من است! آنگاه علت انکار خود را چنین شرح داد : برادرانم مرا به مردی فرومایه تزویج نمودند و این پسر از او به من رسید، و چون بزرگ شد آنان مرا تهدید کردند که فرزند را از خود دوم سازم ، به خدا سوکند او پسر من است. و دست فرزند را گرفت و روانه گردید.
در این هنگام عمر فریاد برآورد : اگر علی نبود عمر هلاک می شد. (2)
1 - هشتاد تازیانه
2 - فروع کافی، کتاب القضایا و الاحکام ، باب النوادر ، حدیث 6 ، تعذیب، باب الزیادات فی القضایا و الاحکام ، حدیث 56
نوشته شده توسط هانی | موضوع: | لینک ثابت |





Powered by WebGozar